...چترها را باید بست زیر باران باید راه رفت
وبــلاگــــــــــــــ تــعـــطـــیـــلــــ شـــــــــــــــــــد ! سلام این وبلاگ تعطیل شد دیگهـ آپ نمیشهـ اما نظراتُ تایید میکنمـ !! دلمـ نمیاد حذفش کنمـ چون بهترین و بدترین خاطرات یه سال پیشُ تو ثبت کردم !! از این به بعد اینجا آپ میکنمـ ... امیدوارم سر بزنید ... عاشق آن لحظه ام که در خواب به تماشایت بنشینم ... صدای نفس های گرمت موسیقی از عشق است برای من شیدا ... ~~~××××~~~ اینکه چقدر از آن روزها گذشته، یا اینکه چقدر هردویمان عوض شده ایم، یا اینکه هر کداممان کجای دنیا افتاده ایم... اصلا مهم نیست! باز باران که ببارد ... هر وقت که می خواهد باشد دلم هوایت را می کند.... مينويسمــ خط ميزنمــ مينويسم از تو از عشقـــ و باز،خط ميزنمــــ !! درد ميكشم، وليــ باز، مينويسمــ !! مينويسمــ تا وقتيــ كه برگشتيـــ ، درد هايمـــ را بيندازمـــ جُلويتــ تا بدانيــ وقتيــ نيستيــــ چه ميكشم...تا بمانيــ وليـــ همه اشــ را خط ميزنمــ نهـَــ اصلــا ميسوزانمشـــــــ تا كسيـــ نفَـــــهـــمَـــــد كه مُــنتــظــرت بودمــ و نیامدی! وليـــــــ باز ... ![]()

آرام و بی صدا فقط به تماشایت بنشینم ...
در دل برایت از درد هایم لالایی بخوانم و تو مستانه به رویا باشی ...
تو را دوست دارم ....مجنونتر از مجنون لیلا ...فرهادتر از فرهاد شیرین ...
به زیبایی یاسمن ها ...به لحظه شیرین رویا ...به لطافت ابر ها ...
دلم در اوج است ...چیزی شبیه لحظه لمس دستان خدا ...![]()

![]()
دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.
آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .
خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .
خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .
خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند ....![]()
:ادامه مطلب:![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




